|
گریزی از تنهایی به تنهایی...
|
|
| در همسايگي خروسي هست كه روزي دو بار مي خونه . يكي 1 صبح يكي 3:30 صبح ! آسمون صافه و برج ميلاد با نورپردازي ِ قشنگش تو زمينه ي آسمون سرمه اي قشنگ تر ديده مي شه . چراغ هاي خونه خاموشه و همه جا ساكته . خوابم نمي بره . هي فكر مي كنم و فكر مي كنم . از اولين چيزهايي كه مي تونم به ياد بيارم تا آخرين چيزهايي كه نمي تونم فراموش كنم ... خروس براي بار دوم مي خونه اما امشب صداشو قطع نمي كنه . هي مي خونه و مي خونه ، منم هي فكر مي كنم و فكر مي كنم . يه ساعتي مي گذره كلافه مي شم خروس هم خسته مي شه ، چشمامو مي بندم مي خوام ديگه فكر نكنم اما نمي شه . تمركز مي كنم . آخرين قوقولي ِ خروس كه تموم مي شه ، يخچال شروع مي كنه به صدا دادن ! ( از صداش متنفرم ) سعي مي كنم نشنوم ، تموم كه مي شه صدايي از تلويزيون بلند مي شه و از بقيه ي وسائل خونه . دلم مي خواد بترسمو برم زير پتو اما نمي ترسم . چشمام باز ِ بازه و گوشام همه چيو مي شنوه . يه ماشين از خيابون رد مي شه ، يه خورده بعدتر صداي رد شدن مترو رو مي شنوم . واي خداي من ساعت چنده مگه ؟! اين دفعه صداي رد شدن چن تا ماشين با هم مياد اما من هنوز خوابم نمي بره . اذان مي گن ، حی الي خير العمل . بلند می شم . چراغ هاي برج ميلاد خاموشه ، برج ميلاد با چراغ هاي خاموش تو زمينه ي آسمون خاكستري کاغذی به نظر مي رسه ...
+تاریخ 8 فروردين 1388ساعت 12:45
نویسنده فاطمه جعفری
|
|